آقای محمد خاتمی: رستاخیز عاشورا، گفتمان مردم سالار خواهی طبع استبداد زده

Rowshanani--Khatami همچنانکه رسم است ماه های محرم و صفر بویژه ده روز اول ماه محرم که به تاسوعا و عاشورا ختم میشود، فرصت مناسبی ست برای دینداران حرفه ای از آیت اله ها گرفته تا روضه خوان ها و مداحان که در مجالس سخنرانی و عزاداری حضور یابند و مردم را هم شیفته خود و هرچه بیشتر هم شیفته امام شهید و معانی و مفاهیم عاشورا سازند. آیت اله ها و حجت الاسلام ها ضمن باز سازی اسطوره عاشورا، خطابه های خود را با مسائل سیاسی و ایدئولوژیک با تردستی بهم در آمیزند و بنیان دین و قدرت را مستحکم تر سازند. این نگارنده خطبه ایکه حجت الاسلام محمد خاتمی، رئیس جمهور سابق- و یا همانگونه که مطبوعات طرف دارش او را مینامند، رئیس دولت اصلاحات و یا رئیس موسسه ی بین المللی گفت و گوی فرهنگ ها و تمدنها- در خانه هنر مندان ایراد نموده است، بسیار جالب و شنیدنی یافته است. البته نه به دلیل گفتاری مخلوطی از سیاست و دین و یا آنچه که ایراد کرده است، بلکه در هر دو مورد- گذشته از غلو گویی و مبالغه- بدلیل آنچه ناگفته گذارده است. در آنچه در زیر میآید اول به نمونه هایی از گفتار دینی او میپردازیم و سپس بخش سیاسی سخنان او را مورد بازرسی قرار میدهیم. خبرنگار خبرگزاری دانشجویان "ایسنا " گزارش میدهد که آقای حجت الاسلام خاتمی " با سلام بر حسین و جانهای پاکی که سر بر آستان او رساندند سخنانش را آغاز کرد و از عاشورا نه به عنوان یک حادثه، بلکه به عنوان یک رستاخیز که در آن دو سوی بی نهایت انسان نشان داده میشود یاد کرد." خبرنگار ایسنا ادامه میدهد که : وی افزود : گویی خدا عاشورا را آفرید که بگوید چگونه انسان می تواند به اوج والایی برسد یا در ژرفای پستی و پلشتی فرو رود." بنظر میرسد که آقای حجت الاسلام خاتمی در باز سازی اسطوره عاشورا از هم ردیفان معاصر خود سبقت گرفته و واقعه عاشورا را به یک رستاخیز ارتقاء میدهد. کمی بعد تاکید میکند که: "عاشورا تابلویی است که خدا آفریده تا این دو سوی بی نهایت عزت و ذلت انسان را نشان دهد." اگر همانطور که آقای حجت الاسلام خاتمی با قاطعیت و اطمینان خاطر اظهار میدارد که واقعه کربلا رستاخیزی ست که خالق آن خدا ست، آیا جایز نیست که بپرسیم که امام حسین یا خلیفه یزید بازیگر چه نقشی بوده اند؟ آیا میتوان نقش آنها را در آن رستاخیز چیزی جز تن دادن و تسلیم شدن به اراده خداوند دانست؟ بنابراین به دشواری میتوان نقشی برای یزید و یا امام حسین قائل شد. آنها را باید مجری نقشه و برنامه خداوند دانست که در طی ان قصد داشته است به انسان درسی گرانبها بیاموزد: چگونه رسیدن انسان به اوج عزت و یا فرو غلتیدن در ژرفای ذلت. روشن است که کمتر اسطوره ای را میتوان یافت که ساختارش در برابر نقد و بررسی از هم گسیخته نشود. اما هدف اسطوره سازی بويژه اسطوره های دینی چیزی نمیتواند باشد جز انحراف اذاهان از واقعیات تاریخی و غلبه بر احساسات و عواطف از طریق عاطل گذاردن عقل و خرد انسانی. چرا که میدانیم در دنیای اسلام اقلیتی بیش نیستند که به اسطوره عاشورا باور دارند و ذره ای هم در زندگیشان تاثیر نداشته است. باین معنا که آنها را نه بهتر و ولاتر و یا ذلیل تر از مسلمانان دیگر جهان ساخته است که نه امام حسین را می شناسند و نه هر سال در فستیوالی از درد و رنج به خود زنی و خود آزاری و شیون و سوکواری می پردازند. نه بد را به خوب تبدیل کرده است و نه شر و شرارت و جنایت را از بین برده است. اما موجودیت یک گروه در جامعه را باید مدیون اسطوره امامت بطور کلی و افسانه عاشورا بطور ویژه دانست و آن نیز گروهی است که حرفه اش را باید دینداری دانست که هم منبع درآمد است و هم قدرت و شهرت. بنابراین هرچه باور و ایمان باسطوره و افسانه های دینی عمیقتر- از رسالت گرفته تا امامت و ولایت،- حرفه دینداری شکوفا تر و سلطه اش بر جامعه گسترده تر. آنچه آقای خاتمی از بیان آن خود داری میکند شرایط اجتماعی وتاریخی ست در یک هزار و چهارصد سال پیش از این که کیش اسلام هنوز نتوانسته بود بر رقابتها و خصومت های قبیله ای و خانوادگی فائق آید. آنچه ناگفته میماند این است که تنها دلیلی که امام حسین از مدینه به ملکه آنهم در دوران حج، بسوی کوفه حرکت میکند، دعوت نامه هایی بوده است که از مردم کوفه مبنی بر حمایت از فرمانروایی وی دریافت کرده بود. اما زمانی که به آن دیار میرسد، از حمایت مردم نشانی نمی بیند. لاجرم امام میماند و اعضای فامیلش ( البته اینکه آیا امام فامیل خود را با خود همراه داشته است یا نه خود موضوع بحث و چون و چرا ست) با چندی از طرفدارنش در صحرای کربلا . اگر این روایت تاریخی درست باشد آیا میتوان چیز دیگری را جز محاسبات نادرست امام و خیانت مردم آن سرزمین و یا سادگی و فریب امام را مسئول واقعه عاشورا دانست؟ حال بمنظور روشن ساختن مطلب بد نیست معادله را معکوس فرض نمود و این سوال را مطرح نمود که امام حسین چه تصمیمی اتخاذ میکرد اگر او بر مسند قدرت نشسته بود و بجای یزید، او فرمانروا و صاحب سپاه و لشگر می بود و یزید در برابرش سر به قیام بر میداشت؟ برای پاسخ به این سوال شاید لزومی نداشته باشد آنقدر به عقب باز گردیم. میتوانیم به زمان معاصر خود بنگریم و به بینیم پیروان صدیق امام از جمله آقای خمینی که خود بامام زمان ما تبدیل شد با آنان که در برابرش به مقاومت برخاستند چگونه رفتار کرد؟ اگر یزید 72 نفر را به خاک و خون کشید، امام خمینی بمحض کسب قدرت جوخه های اعدام را بر بام محل سکونت خود بر پا ساخت و کشتار را آغاز نمود و پس از اعدام سران رژیم شاهی چیزی نگذشت که دست خود را بخون هزاران هزار جوان بنام منافق و کمونیست و مخرب و مفسد فی العرض بخاک و خون کشاند. اسطوره ساز نمیتواند تصور کند که ممکن است با گذشت زمان و کسب قدرت و حفظ و تحکیم آن امام، یزید شود و یزید، امام. وانگهی وقتی آقای خاتمی واقعه عاشورا را دو انتهای عزت و ذلت معرفی میکند، احتمال آفرینش وقایعی بسیار هولناک تر و صدها بار وحشت بار تر را بوسیله بشر در طول تاریخ نادیده میگیرد. گوئی که هرچه خیر و خوبی و شر و زشتی در تاریخ بشر به وجود آمده است در برابر واقعه عاشورا رنگ و روی خود را از دست میدهد. مثل ظهور چنگیز خان مغول که معروف است که در حملات ویرانگر خود به گربه ها هم رحم نمیکرده است. یا ظهور ناسیونال- سوسیالیسم برهبری هیتلر و کشتار 50 ملیون نفر در جنگ چهانی دوم از جمله سوزاندن شش ملیون یهودی که آقای احمدی نژاد افسانه میخواند. یا کشتار بیست ملیون روسی بدست استالین در اشتراکی ساختن کشاورزی و بر قراری سوسیالیسم در شوروی. یا کشتار و قتل عام چینی ها بدست ژاپنی های مهاجم. یا انفجار بمب اتم در هیرو شیما و جا بجا هلاکت دویست هزار نفر. و یا کشتار مردم کرد در حلبچه بوسیله صدام حسین. آیا کدام یک از این وقایع در قیاس با عاشورا انسان امروز را به ژرفای عزت و ذلت آگاه میسازد. چه چیزی قیام و مقاومت امام حسین در برابر یزید را از قیام و مقاومت روسها در برابر فاشیست های آلمانی که در طی آن بیست ملیون انسان کشته میشوند، بالاتر و والاتر میسازد؟ حال سوال اینست که آیا خداوند توانسته است با آفرینش این رستاخیر، این هولناک ترین، این دردناک ترین جنایت، یعنی عاشورا از فرو رفتن بشر در ژرفای پستی و پلیدی جلوگیری کند؟ آیا نباید پرسید این چه خدائی ست که برای آموزش به بشر دست به آفرینش فاجعه ای وحشت بار زند که برای قرنها مردم بر سر خود خاک بریزند و خود را خونین سازند؟ آیا خداوند بزرگ راه بهتری در برابر خود برای آموختن درست عزت و ذلت در برابر خود نمی دید؟ آقای خاتمی پس از باز سازی اسطوره امامت به بازسازی رسالت می پردازد. خبرگزاری دانشجویان گزارش میدهد که وی در ادامه با اشاره به هدف رسالت پیامبران که همان هدایت انسان به سمت مکارم اخلاق و حد کمال است، اظهار داشت< پیامبر اسلام معجزه ی بزرگش این بود که توانست از مردمی پست و فرو مایه، نمونه هایی از فصیلت انسانی را بسازد، مردمی که گاهی به خاطر یک مشت خرما یا یک شتر روز ها و ماه ها و سال ها با هم می جنگیدند و در این جنگ ها ده هها و شاید هم هزاران تن کشته می شدند. گویا آقای خاتمی ضرورتی نمی بیند که بگوید چگونه پیامبر اسلام به این معجزه بزرگ نائل آمد. بدون آنکه قصد و غرض در اسائه ادب باشد، واقعیت تاریخی آن است که چنین تحول و دگرگونی اگر بوقوع پیوسته باشد، خود در نتیجه جنگهای متعددی بوده است که پیامبر بدان دست زده است. به عبارت دیگر، سنت و فرهنگ مردم پست و فرومایه را پیامبر نه تنها تغییر نداد بلکه آن را تداوم بیشتری بخشید. طبق روایت آقای دکتر خزائلی مولف احکام قرآن(انتشارات جاویدان، 1361) جمعا در طول ده سال حکمرانی پیامبر اسلام، شصت و دو جنگ بوقوع پیوسته است که در بیست و شش تای آن پیامبر خود شخصا شرکت داشته است که غزوه نامید ه میشود و در سی و شش تای دیگر سپاهیان خود را به جنگ گسیل داشته است و خود بنا بر ضرورت در آنها شخصا شرکت نداشته است که سرایا نام گرفته است. درست است که پیامبر اسلام برای یک مشت خرما و یا یک شتر نجنگیده است، اما اگرفضیلتی را هم موجب گردیده است در تحت تاثیر همان فرهنگ و سنت جنگاوری صورت گرفته است.(ص519) بجا بود برای بیشتر روشن ساختن مطلب آقای خاتمی نمونه هائی از فضلیت انسانی را که پیامبر ساخته است ارائه میداند. بعبارت دیگر، معلوم نیست که وی از کدام فضیلت سخن میگوید از فضیلتی که در زادگاه خود عربستان کنونی و در میان قوم خویش خود که بر آن دیار و دیگر کشورهای عربی حاکم هستند، بجای گدارده است و یا فضیلت شیعیانی که به خود زنی و خود آزاری مفتخرند؟ و یا ایشان راجع بآن فضیلتی سخن میراند که جهان اسلام را به خواری و حقارت کشانده است. هنوز پس از گذشت یک هزار و چهارصد سال رسم و رسوم و سنت قبیله ای بر زادگاه پیامبر حاکم است و ظاهرا این رسم و رسوم و سنتی است که پیامبر برای آنها بجا گذاشته است. بعبارت دیگر، آقای خاتمی ارائه دهنده نمونه بسیار خوبی است از گفتار و سخن سرایی فقاهتی: غلو و مبالغه و کلی گویی. آخرین نمونه ای که بدان می پردازیم ادعائی است که در واقع عنوان گزارش خبرگزاری دانشجویان است: که مردم سالاری خواهی گفتمان غالب جامعه است. این تحول بزرگ و شگفت انگیز، بنا بر ادعای آقای خاتمی البته بعد از پیروزی انقلاب اسلامی صورت گرفته است. وی اما تاکید میکند که: برای نهادینه شدنن این گفتمان در جامعه باید ریشه های طبع استبداد زده خشکانده شود که ین امر نیازمند کار فرهنگی است.(همانجا) اگر گفتمانی که در این سی سال غالب گشته است می توان گفتمان آزادی نامید، به درستی معلوم نیست که چه چیزی را میتوان گفتمان استبداد نامید. در این سی سال استبداد سنتی جایگزین استبداد مدرن شاهی شده است. فرد ی بر جامعه و جان و مال و حق و حقوق ملت حاکمیت مطلق دارد و خود را جز در برابر خدا در برابر هیچ احد و نهادی مسئول نمیداند. آقای خاتمی در دوران صدرالاعظمی خود بیش از هرکس دیگری قربانی خود کامگی قدرت استبدادی بوده اس. یاران خودش را به جرم افشاگری در زندان اندختند. آقای عبدالحسین نوری اگر توبه نامه امضا نمیکرد باید در زندانهای اوین می پوسید. آقای گنجی را حمایتهای بین الملی از ته سیاه چال های اوین بیرون کشید. یکی از روزنامه های دوم خردادی امروز منتشر نمیشود. قانون مطبوعات در مجلس شورای اسلامی بمحض ارائه به دستور ولی فقیه جابجا بخاک سپرده شد. هر نماینده ایکه در آنزمان از مسئولیت خود در برابر مردم سخن راند، خفه ساخته و بزندان افکندند در این سی سال گذشته، مردم از ابتدائی ترین حق و حقوق بشری: حق گزینش، محروم گشته اند. آیا اینها نمونه هایی است از گفتمان مردم سالاری؟ آقای خاتمی طبع استبداد زده مردم را مسئول تداوم نظام استبداد نمیداند بلکه بازدارنده نهادینه شدن گفتمان آزادی معرفی میکند که پس از انقلاب بصورت غالب در آمده است. بهر صورت مشکل آنجاست که آقای خاتمی پرده از روی این طبع استبداد زده بر نمیدارد. چرا که این طبع استبداد زاده تنها میتواند ریشه در دین داشته باشد که با سرشت و آداب و فرهنگ و رسم و رسوم ایرانی آغشته گشته است. باید گفت که این طبع استبدادی ریشه در دینی دارد که جامعه را بدو بخش مقلد و مجتهد و یا نا دانان و دانایان تقسیم میکند و تقلید و تبعیت، و تسلیم و اطاعت را در فطرت آنها میکارد و استقلال و خود مختاری فرد را زشت و بی بند و باری میخواند. آقای خاتمی فراموش کرده است که این ترس واهمه دین از آزادی بوده است که پیوسته ستونهای استبداد را ترمیم و مستحکم ساخته است. درست است که آقای خاتمی بر سر هر منبری که میرود از زشتی های استبداد داد سخن میگوید، همین چندی پیش بار دیگر اعلام کرده است که استبداد اطاعت محض میخواهد. حق با آقای خاتمی است. اما ایشان از استبداد چنان سخن میراند که گویی چیزی بوده است که یا به گذشته تعلق داشته است و یا در آینده خواهد آمد. چگونه میتواند دورانی را که گفتمان مردم سالار خواهی درا آن حاکم است در عین حال دوران استبدادی دانست که استبداد قرنهای گذشته را بخاطر میآورد. سخن فرسائی روزانه بر سر هر منبری از زیانها و خسارتهای استبداد و غالب خواندن گفتمان آزادی را در بدترین وجه اش چیزی نمیتوان خواند مگر عوامفریبی و در بهترین وجه اش دادن امید واهی به ملتی که دچار اسارت است و بندگی.