هفته ای که گذشت خبر از یازدهمین کنگره ی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) بود. عکس ها و چگونگی برگزاری کنگره، البته نمیتواند یاد آور چیزی بیشتر از یک داستان غم انگیز و اندوهبار باشد، داستان فرو غلتیدن از قله ی عزت و احترام است به دره شرم و شکست . علیرغم این گذشته، صد نفر از اعضای این سازمان " در یکی از شهرهای آلمان"خارج از برلين در جوار درياچه ای زيبا،" (گویا نیوز،20 فروردین 88)) بدور هم گرد آمده بودند که در "کنگره" شرکت جویند. طبق گزارشهای سایت اخبار روز ، انبوه مطالب و عرضه ی "اسناد" به حدی بوده است که گویا چهار روز بحث و گفتگو کافی نبوده است که "کنگره" به برسی تمامی آنها بپردازد و تصمیم هایی دقیق و ضروری را اتخاذ نمایند. با این وجود سایت اخبار روز، گزارش میدهد که مهم ترین موضوعی که مورد بحث قرار گرفت، موضوع مساله ی ملیت های ساکن ایران و سیاست سازمان برای حل این مساله بود. از دیگر مسائل مهمی که در این "کنگره" مطرح شده است موضوع وحدت بین نیروهای چپ و تشکیل حزب فرا گیر چپ دموکرات و وحدت فوری تر فدائیان خلق از شاخه های مختلف، بوده است. گویا بحثی نیز در باره "معیارهای کلان وحدت چپ بوقوع پیوسته است و عبارت "سازمان برای وحدت نیروهای چپ باورمند به سوسیالیسم مبارزه میکند،" مورد اصلاح قرار میگیرد و سوسیالیسم به "سوسیالیسم دمکراتیک " تبدیل میشود. شاید به آن دلیل که رفیق و رفقا مطمئن گردند که سازمان به دمکراسی هم باور دارد و جای نگرانی نیست. که میتوان آنرا تاکتیکی دانست برای گسترش چتر وحدت. البته احزاب و گروه ها ،از جمله سلطنت طلبان و حزب توده نیز پیام هایی باین کنگره فرستاده بودند. کدام کنگره بوده است آنهم کنگره ای باهمیت کنگره فدائیان خلق که بدون دریافت پیام های سازمان و احزاب دیگر پایان گیرد.
اخبار این گردهمآیی که معلوم نیست بتوان آنرا کنگره نامید در سایت های خبری اینترنتی پوشش چشم گیری داشت. به نظر میرسد که ما ایرانیان یا دارای حافظه ای ضعیف هستیم و یا عفو و بخشایش در نهاد مان نهفته است. گویا فراموش کردیم که سازمان فدائیان خلق (اکثریت)، چه نقش موثری را پس از فرو ریزی رژیم شاه در سرکوب مقاومت و نابودی نیروهای مخالف و دگر اندیش، از جمله بسیاری از همرزمان خود، مثل فدائیان اقلیت و اتحادیه کمونیست ها، پیکاری ها، جبهه ای ها و دیگر اشخاص مشهور و سر شناس، تحت عنوان مبارزه با امپریالیسم آمریکا، بازی کرده است. بعبارت دیگر، سازمان فدائیان خلق بجای اینکه - پس از استقرار جمهوری اسلامی- در جبهه ی آزادی و دمکراسی مبارزه را ادامه دهد، به حزب توده با سابقه درخشان تاریخی در «کذب و بی وفایی»، پیوست و نیروی موثر و وجهه انقلابی خود را در پیاده سازی سیاستی که رسما "شکوفایی جمهوری اسلامی،" نامیده میشد، بکار گرفتند. اما پس از تار و مار ساختن نیروهای آزادیخواه و دمکرات و چپ های انقلابی، رژیم اسلامی لبه تیز شمشیر را بر گردن حزب توده و سازمان فدائیان گذارد و به سرنوشت همرزمان و رفقایی گرفتارشان نمودند که در گذشته ای نه چندان دور بدانها «پشت» کرده بودند.
این، مختصر و مفید، سرگذشت سازمانی است که بعضی از افراد آن گرد هم آمده بودند که بار دیگر وارد در بازی قدرت شده و ایفا کننده نقشی باشند. مسلم است که اگر چنین اراده کرده اند، چه مانعی دارد، این گوی و این میدان. اما آنچه سوال انگیز است، این است که آیا این سازمان دارای اعتبار و قابل اعتماد هست و یا نیست؟ و مهمتر آنکه چگونه میتوان با یک چنین سازمانی با سابقه ای مشکوک و مظنون، برخورد نمود؟ آیا به ورد دوباره آنها به صحنه بازی سیاست باید خوشآمد گوییم و بشادی و طرب بپردازیم؟ یا آنها را بدادگاه افکار عمومی بکشانیم و گذشته ی تیره و تاریکشان را بیرون کشیده و در انظار همگان گذارده که به قضاوت بنشینند به آن امید که بار دیگر دچار فریب و ریا نشوند و شرم و شکست مکرر نگردد؟
اما از آنجائیکه ریاکاری در فرهنگ ما رواج بسیار دارد و رفتاری ست دیرینه و پذیرفته شده، تمایل به آن داریم که وقتی ریاکاری را مشاهده میکنیم، از کنارش با بی اعتنایی بگذریم. چه شاهدی بر این ادعا بهتر از این واقعیت که هم اکنون ریاکاران بر ما حکومت میکنند. بعبارت دیگر، اگر بخواهیم گامی بسوی رهایی از زنجیر و فلاده ای که دین بر گردنمان نهاده است، بر داریم، نباید و هرگز با ریاکاران کنار آییم. حتی اگر چپ انقلابی بدان مبتلا بوده باشد. شاید بتوان بسیاری از ریاکاری ها را نادیده گرفت و مورد عفو و بخشایش قرار دارد، اما ریاکاری را در بازی سیاسی نمیتوان نادیده گرفت و یا براحتی از کنارش گذشت. چون ریا کاری در بازی سیاسی ناشی از آز قدرت طلبی ست. ناشی از آرمان و آرزوی فرمانروایی ست. آز قدرت طلبی است که افراد را وا میدارد که به عناوین و بهانه های متعدد و مختلفی دست به ریاکاری بزنند.
بعنوان مثال رژیم اسلامی هر روز یک حقه از توی کلاهش بیرون میکشد. بزرگترین آنها اما حقه ی انتخابات است که هر چهار سال یکبار به اجرا در میآورد. چرا که تنها با ریا کاری است که میتوان حکومت استبدادی و مطلقه ی سنتی ولایت فقیه را لباس "جمهوری" و "مردم سالاری " مبنی بر "پیشرفت و عدالت،" پوشاند. سازمان فدائیان نیز دیروز به بهانه مبارزه با امپریالیسم آمریکا، ارزشها و اصل و اصول انقلابی خود را زیر پا میگذارد و در خدمت دین و حکومت دین در میآید و امروز تحت عنوان جنبشی برای صلح و آزادی و دمکراسی و عدالت اجتماعی وارد بازی سیاسی میشود. مهم نیست در آنچه سازمان فدائیان کنگره نامیده اند چه گذشته است و یا نگذشته است. آرم نمادینی که بر فراز سخنگویان آویخته بودند، بیش از هر چیز بیانگر این واقعیت است که این سازمان همآنی ست که هنوز دچار آز قدرت طلبی است و به نظر نمیرسد که چندان تغییری کرده باشند. چون هنوز خود را ستاره درخشان ایران زمین می بینند که بر دست چندی، احتمالا از خلق ایران که به نظر عریان میرسند، بر فراز آسمان نگاهداشته شده است. در کنار این تصویر نمادین است که شعار «جنبشی برای صلح و آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی» دیده میشود. چه ارتباطی هست بین آن تصویر نمادین و این گفتار زیبا و دل نشین؟ مسلم است اولی داری یک مفهوم نا خود آگاه ست، یعنی بیانگر آز قدرت طلبی ست. حال آنکه گفتار شیرین صلح و آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی، امری ست آگاهانه که طراحی شده است بر اصل گسترش هوا داران و شیفتگان فدائیان انقلابی. این البته در شرایطی است که آیت الله ها و حجت الاسلامهای ریاکار، غل و زنجیر دین را بر گردن و دست و پای ملت انداخته و آنها را باسارت و بندگی در آورده اند. آیا گریز از این واقعیت، اگر بیانگر آز قدرت طلبی و ریاکاری نیست، میتواند بیانگر صداقت و راستی باشد؟ غافل از آنکه ملت ایران دیگر در پای این عبارات شیرین، دست به سینه زنی، نمیزنند. تجربه، این عبارات را تهی از مفهوم و معنا ساخته است. چرا که چگونه میتوان از آن که دچار فریب و ریاکاری دین و دینداران حرفه ای هستند و در اسارت و بندگی تام و تمام دین در آمده و نوار بر چشم و زنجیر بر دست و پا دارد، انتظار داشت به صلح و آزادی و یا دمکراسی و عدالت اجتماعی بیاندیشد؟ چرا که اسیر و بنده تنها میتواند به رهایی بیاندیشد، نه صلح و آزادی و یا دمکراسی و عدالت اجتماعی. اینان را میتوان تنها وقایعی پنداشت که در پی رهایی بوقوع خواهند پیوست، نه پیش از آن. رهایی مقدم است بر آزادی ... چه شاهدی میتواند بهتر از انقلاب 57 باشد. هر چه که در پی آن آمد، ملت را از غل و زنجیر استبداد رها نساخت. درست بدلیل عدم رهایی ملت است که بجای برقراری آزادی و دمکراسی، استبداد سنتی جانشین استبداد مدرن گردید. واقعیت آن است که انقلاب نه تنها به رهائی ملت از استبداد نیانجامید، بلکه بر آن یوغ دیرینه، فریب دین را نیز افزود و درد و رنج اسارت و بندگی را با میل و رضا قابل پذیرش ساخت.
حال اگر از این دریچه، یعنی نیاز ملت به رهایی که به واقعیت نزدیکتر میتواند باشد تا پیامی که فدائیان خلق، بطور نمادین، به معرض نمایش گذارده اند، بنگریم، آیا میتوان به آنان با سابقه ی آز قدرت طلبی و ریاکاری اعتماد کرد و اطمینان داشت؟ چگونه میتوانیم مطمئن باشیم که فدائیان خلق بار دیگر رفیق نیمه راه از آب بدر نمیآیند و با دشمن صلح و آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی، و یا ریاکاران قدرت طلب، تحت عنوان و بهانه ای دیگر عهد مودت نمی بندند؟ چه تضمینی و جود دارد، که فدائیان خلق یکبار دیگر ارزشها و اصل و اصولی که بدان باور دارند به امید کسب قدرت، زیر پا نگذارند؟ فدائیان خلق در آن گرد همآیی که کنگره نامیده اند بجای آنکه در جهت کسب اعتماد و اطمینان ملت، و نیز در فهم و درک گذشته خود بکوشند، هنوز بر آن تصورند که میتوانند از وجهه انقلابی که زمانی از آن بر خوردار بودند، بهره جویند و به همان گذشته باز گردند، گذشته ای که مردود و باطل شناخته شده است. آنچه داستان فدائیان خلق(اکثریت) را غم انگیز و اندوهبار میسازد، آنست که در آن گرد همآیی شاهد و یا نشانی مبنی بر نگرش به آینده و رهایی خلق از بند و اسارت دین، ارائه داده نشده است.